مشترک خوراک این وبلاگ شوید تا خنده را بروی لبهایتان بنشانیم

گفته های يک مادر دانا به دخترش


اينم گفته های يه مادر دانا به دخترش


 من مرد ها رو دوست دارم. برای اين که در کل ساختار های فکری ساده تری از ما دارند. درکشون به مراتب از درک زن ها ساده تره... هر چی که ما پيچيده ايم مرد ها ساده اند. اونا موجودات قوی ای هستند که ما رو حمايت می کنند.


 وقتی با يه مرد به يه کافه ميری هيچ لذتی بالا تر از اين نيست که درو برات باز می کنه و مثل يک جنتلمن صندلی رو برات می کشه و تو می شينی.


 خيلی با ادب تو رو مهمون می کنه.


 وقتی چيز سنگينی داری برات اونو حمل می کنه.


 وقتی توی خونه کمد و يخچالو هر چيز سنگين ديگه ای داری برات جا به جا می کنه بدون هيچ منتی!


 مرد اين موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستيم درکش کنيم و عمرمونو خيلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختيم، هميشه مسئول کار های سنگين و سخته.


 خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کيسه ای اين همه خرج می کرديم؟


 و بعد اين که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر سخاوتمندانه برای ما چيزای خوب می خره


 اگه مرد نبود چه کسی برای ما اين همه لباسا و جواهرات خوشگل می خريد؟ اصلن اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای اين همه لباسای خوشگل طراحی می کرديم و می پوشيديم؟


 و اين همه جينگول پينگول به خودمون آويزون می کرديم؟


 ما خيلی وقتا فقط برای مردا آرايش می کنيم؟


 مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسيم.


 اگه تمام دوستای تو که دخترند ازت تعريف کنند که چقدر اين دفه ابروهاتو قشنگ برداشتی، خداييش با يه بار گفتن يه مرد می تونی عوضش کنی؟


 آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنيم؟


 ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقيقتن می تونستيم خودمونو به محبت مردونه بسپاريم؟


 چرا به خودمون دروغ می گيم؟


 اگه مردا نبودن ما زنده بوديم، زندگی می کرديم، برای خودمون خريد می رفتيم و برای خودمون چيز می خريديم، اما اون حمايت عاطفی عميقی که يه مرد به زن می ده چه کسی به ما می داد؟


 همه ما يادمونه که وقتی بچه بوديم و سفر می رفتيم عاشق اين بوديم که بابامون دستمونو تو خيابون تو دستش بگيره و حمايتمون کنه.


 جلوی در مغازه ها نق می زديم و عروسک می خواستيم و هيچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می خريد.


 چرا ما به جای انتقامو بد جنسی خودمونو نمی سپريم به حمايت و محبت مردانه؟


 چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنيم؟


 به نظرم


 هيچی برای يه مرد از اين جذاب تر نيست که بهش ياداوری کنيم که چقدر بهش احتياج داريم. چقدر روح مردانه اش به ما آرامش می ده. چقدر اين که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و مدل اين دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.


 چقدر وقتی که در کنارشيم و اون دست تو جيبش می کنه، برای ما خريد می کنه، و آژانس می گيره تا مثل يه ليدی برمون گردونه خونه ، به ما اطمينان و آرامش می ده.


 به نظرم


 به عنوان کسی که همه نظريات فمينيستيو خونده و خيلی هم مدافع حقوق زنان هست ، ما با نديده گرفتن مرد ها به خودمون و به اونا ظلم کرديم. اگر مردانه گی يه مردو در نقش يه حامی قوی نديده بگيريم، اونو نابود کرديم و خومونو بيشتر.


 ما با حضور مرد هاست که هويت زنانه پيدا می کنيم.


 حقيقتن توی دنيا چيزی قشنگ تر از تصوير مردی که جفتشو توی بغل حمايت گرش گرفته هست؟


 مردی که کتشو وقت سرما روی شونه های عشقش می اندازه؟


 اگه مرد نبود


 وقتی که گريه می کرديم، شونه های مردونه کی پنای ترسا و دلهره هامون می شد؟


 اگه مرد نبود چه کسی وقت ترس ها به ما پناه می داد؟


 چه کسی وقتی همه در رويارويی با احساساتمون حال بدی داشتيم تصميم قاطع و منطقی می گرفت و حرف آخر را می زد؟


 چه کسی توی بحران های زندگی مسئولانه قدم اول را برمی داشت؟


 کی اشکامونو پاک می کرد؟


 کی چتر حمايت گرشو روی سرمون باز می کرد؟


 ما برای کی اين همه خوشگل می کرديم؟


 به چه اميدی می رفتيم اين همه موهامونو رنگ می کرديم هر ماه و ابروهامونو برمی داشتيم؟


 اصلن به چه اميدی زندگی می کرديم؟


شوهر ویندوزی

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟


شوهر: Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied.

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full.

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

شوهر: Unknown Virus Detected.

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئیست؟

شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer


آیا چشم انسان باگ دارد؟

این شکل را ببینید:
خطای چشم صفحه شطرنجی ادوارد ادلسون
می‌گویند خانه‌ی A با خانه‌ی B همرنگ است! شما باورتان می‌شود؟
من هم باورم نمی‌شد (الان هم هنوز خیلی باورم نشده ;) )! به هر حال تصمیم گرفتم درستی این گفته را آزمایش کنم. یک راهش این است که برویم توی فتوشاپ و با کمک ابزار قطره‌چکان (رنگ‌یاب) رنگ این دو تا خانه را با هم مقایسه کنیم و یا از نرم‌افزارهای رنگ‌یاب مثل اینها استفاده کنیم. راه دیگرش هم که یک کمی باحال‌تر است این است که در این صفحه آن دو تا مستطیل موازی! را با موس بگیریم بکشیم روی عکس مزبور طوری که هر دو خانه را قطع کند.
در هر صورت ثابت می‌شود که رنگ این دو تا خانه واقعاً یکی است! علت این پدیده را اینجا نوشته، شاید اگر حال داشتم بخوانم و ترجمه‌اش کنم. اگر یکی هم زحمت این کار را بکشد که خیلی حال داده!
مطلب به طور کامل از اینجا کپی شده است


40 سال دیگر در چنین روزی ( خواندنی )

آلبوم جدید "علی دایی" با عنوان "ببخشیدا ببخشید" روانه ی بازار شد، علی دایی چهل سال پیش و پس از پیوستن به
جمع خوانندگان سرود پرسپولیس استعدادش در زمینه ی خوانندگی کشف شد، ایشان در همان سال پس از قهرمان کردن پرسپولیس در بازی های جام حذفی از تیم پرسپولیس کنار گذاشته شد؛ لازم به ذکر است چهل پنجاه سالی می شود که این رویه در باشگاه پرسپولیس ادامه دارد که هر مربی ای که تیم را قهرمان کند از سمت سرمربی گری برکنار می شود!!


***


"علی انصاریان" رئیس فرهنگستان هنر شد، لازم به ذکر است این فوتبالیست چهل سال پیش نویسندگی را با نوشتن کتاب خاطرات ورزشی اش شروع کرد و چهل سال پس از آن را به به تکذیب، تایید، دادن جوابیه و غیره گذراند!

***
"ناصر حجازی" برای حضور در مجلس کاندید شد، گفته می شود وی پس از آنکه چهل سال پیش در یکی از برنامه های 90 دو سه جمله در مورد فوتبال ناپاک گفت فهمید چقدر دنیای سیاست باحال است، وی صبح دیروز گفت: "چهل سال پیش بعد از اون چند جمله مورد توجه همگان قرار گرفتم، و تفسیرایی می کردن که به ذهن خودم هم نمی رسید، منم دیدم خیلی باحاله که حرفت رو یه عالمه آدم تحریف و تفسیر کنن، واسه همین وارد دنیای سیاست شدم!"



***


قطبی گفت: "در بازی هایی که بین تیم های کهکشان راه شیری انجام می گیرد قهرمان می شویم!"، بازی های بین سیاره ای چند سالی است که پس از ایجاد ارتباط با موجودات فضایی انجام می گیرد، قطبی همچنان اعلام کرد: "تیم های سیاره های زحل و مریخ رو مثل کف دستم می شناسم!"، لازم به ذکر است که آخرین موفقیت تیم ملی با قطبی سوم شدن در مرحله ی گروهی در بازی های 40 سال پیش جام ملت های آسیا می باشد!!




***


شایعاتی مبنی بر تعطیلی احتمالی برنامه ی 90 و یا تغییر احتمالی مجری این برنامه به گوش می رسد، در همین راستا رئیس صدا و سیما تاکید کرد برنامه ی 90 با حضور "عادل فردوسی پور" همچنان به کار خود ادامه خواهد داد، گفته می شود از چهل پنجاه سال پیش هر چند وقت یکبار صحبت هایی در خصوص تعطیلی احتمالی برنامه 90 به گوش می رسد!



***


امروز فینال کشتی کج برگزار خواهد شد، در این مرحله که صبح فردا برگزار خواهد شد "علی سعیدلو" و "محمد علی آبادی" به مصاف هم می روند، گفتنی است از هم اکنون تدابیر امنیتی برای جلوگیری از هرگونه درگیری بین هواداران این دو نفر و همچنین حراست های سازمان های تحت امرشان در نظر گرفته شده است!

***

"علی کفاشیان" در گذشت. علی کفاشیان که همواره با خنده هایش باعث افزایش روحیه در کالبد فوتبال کشور بود صبحدیروز بر اثر خنده ی بیش از حد و روده بر شدن در گذشت. گفته می شود ایشان در جلسه ای که با حضور منتقدان ورزشی انجام گرفته بود حضور داشت و پس از شنیدن انتقادات آنها برای آنکه نشان بدهد نگرانی خاصی فوتبال کشور را تهدید نمی کند کمی خندید، سپس کمی بیشتر خندید، بعد بیشتر و بیشتر تا اینکه از خنده روده بر شد و فوت کرد. این ضایعه ی بزرگ را از همین جا به تمام ورزش دوستان کشور تسلیت عرض می کنیم!
از طنزهایارژنگ حاتمی
راستی خیلی وقت بود به وبلاگ دوست خوبم ارژنگ حاتمی سر نزده بودم توصیه میکنم حتما سر بزنید مطالبش خوندنی هست



تور تفریحی پیرزن ها

تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خيلى دوست داريم!